Edward Steichen
یک پرتره در داخل دوربین ساخته نمی شود، بلکه در هر دو طرف آن ساخته می شود
یک پرتره در داخل دوربین ساخته نمی شود، بلکه در هر دو طرف آن ساخته می شود
ای کاش می توانستم از تمام عظمت طبیعت، احساس زمین، و انرژی زنده یک مکان عکس بگیرم
عکس گرفتن هر صدم ثانیه از زندگی را لذت بخش می کند
دوربین بهانه ای است برای این که جایی باشید که در غیر این صورت به آن تعلق نداشتید.
دوربین به من هم یک نقطه اتصال می دهد و هم یک نقطه جدایی
شاهرودگردي - جنگل ابر
عنوان : سفري ماجراجويانه
تاريخ : مرداد نود و پنج
روز اول
لينك كانال تلگرام وبلاگ سفر به ديگر سو
سفر سوم ما با آقا محمد و مريم خانم به شاهرود بود. ميزبان ما دوست خوبم حميد رحيم اف در يك تماس تلفني برنامه ي جنگل ابر را پيشنهاد كرد. حميد در سفر بسيار انعطاف پذير و با حوصله و البته خيلي فعال و در هر كاري مشاركت كننده است. رانندگي خيلي خوبي دارد و براي تدارك سفر خيلي زمان مي گذارد. ما نيمه شب بود كه به شاهرود رسيديم و حميد طبق معمول منتظر ما بود. يك سالي بود حميد را نديده بودم اما اينبار چهره ي متفاوت حميد با ريشي بلند و يك دست، موجبات تعجب ما را فراهم كرده بود.
تا نزديكاي صبح بيدار بوديم و ياد خاطرات و سفرهاي قبلي به شاهرود را زنده مي كرديم كه خواب به سراغمان آمد. چند ساعت خواب كافي بود انگار. بعد از صرف صبحانه و بيدار شدن همه، براي جمع كردن وسايل همه دست به كار شديم.حميد رفت و تا نزديكاي ظهر با حامد و مسعود هم به جمع ما اضافه شدند.


حميد، رانندگي اين سفر را با لندرور به عهده داشت ملقب به دكتر آفرود

حامد، آشپزي هاي اين سفر همه به عهده حامد بود ملقب به دكتر كباب

مسعود، در شركت كوكاكولا مشغول به كار بود و داستان كوكاكولا را برايمان تعريف كرد ملقب به دكتر پمبرتون
مريم و محمد،زوج سايكل توريستي كه اين سومين سفري بود كه با هم بوديم، ملقب به همان زوج سايكل توريست

دالان بهشت
سفر به جنگل ابر در گرماي شاهرود شروع شد. هوا واقعا گرم بود و خبر داشتيم كه جنگل ابر خيلي سرد و احتمالا باراني است، اما هيچوقت فكر نمي كرديم كه به طوفان و باران سيل آسا بربخوريم. در هر حال وقتي در دالان بهشت حركت مي كرديم باران نم نم مي باريد اما هر چقدر جلوتر مي رفتيم باران بيشتر مي شد، طوري كه ماشين دائم در گل فرو مي رفت و به حاشيه سُر مي خورد.

توقفي كوتاه در دالان بهشت و تماشاي مه اي كه از دور مي آمد


راستي حامد عكاس گروه هم بود اما عكس از سوژه هاي بچه ها

اينجا انتهاي مسير ما و جاده اي كه در باران آمديم
مثل اينكه قرار بود دو گروه ديگه هم با ما همراه بشوند كه به علت آب و هواي پيش بيني نشده، منصرف شدند و به نظرمان از نيمه هاي راه برگشتند. حميد ما را مستقر كرد و خودش براي كمك به دو گروه پشت سر رفت. هنوز وسايل و چادرها را برپا نكرده بوديم كه باران شديدتر شد و براي اينكه وسايل خيش نشوند سريع كمپ زديم. به يكباره هوا هم سرد شد و هم باد و باران شديدتر.

بارش باران اجازه نمي داد كه چادر را خوب برپا كنيم اما تنها سرپناهي بود كه داشتيم. خيلي از وسايل در ماشين بود و ما نمي توانستيم در ماشين بمانيم. دو تا چادر ديگر داخش پر آب شد و تنها اين چادر ما بود كه داخلش خشك و گرم بود. در جنگل كاور ضدآب چادر و زيرانداز ضد آب نقش مهمي را براي كمپ زدن بازي مي كنند وگرنه بارش هاي سيل آسا قاعدتا از ديواره هاي چادر به داخل نفوذ مي كنند.



ما بايد آتش روشن مي كرديم و هيزم هايي كه از شهر آورده بوديم همه خيس شده بودند و البته هم كم بود، محمد و حامد رفتند براي جمع كردن هيزم بيشتر براي شب. من هم با نايلوني كه داشتيم روي چوب ها را پوشاندم. ابرها از يك سمت كوه به سمت ما مي آمدند و كمي بعد جنگل ابر مفهوم نامش را پيدا كرد و همه جا در مه اي غليظ فرو رفت، طوري كه تا چند متري ما اصلا معلوم نبود و نگران حامد و محمد بودم كه براي تهيه هيزم به جنگل زده بودند.بعد از اينكه آمدند، به سرعت حامد دست به كار شد و غذا را آماده كرد. فكر كنم نيم ساعتي براي روشن كردن آتش زمان صرف شد.

هوا خيلي سرد شد. طوري كه ديگه نمي شد بيرون بود. به داخل چادرها رفتيم و لباس هاي خيس را عوض كرديم. من چند دست لباس آورده بودم.

املت به سبك حامد و كتوني هاي من كه پر آب بود و من پاي برهنه راه مي رفتم

منظره اي از پنجره ي چادر ما


باد و باران خيلي شديد شد طوري كه چادر واترپروف حامد داشت پر آب مي شد و آن زيرانداز كه روي چادر وصل كرديم نشان از باران زيادي كه مي آمد.

حميد با دوستان، در سال، بارها و بارها به جنگل ابر مي آيند و به گفته خودشان هيچ وقت اينطوري نبوده جنگل.

تمام بعد از ظهر و شب در چادر مانديم و من فقط هر از گاهي براي عكاسي بيرون مي آمدم. شب باد به قدري زياد بود كه يكي از چادرهايي كه وسايل ها داخلش بود از وسط تا شد.

براي گرم شدن در سرما، بطري هاي آب معدني را از آب گرم پر كرديم و در كيسه خواب گذاشتيم و اين باعث مي شد كمي گرم تر باشيم. روش خوبيه. فقط كافيه آب را گرم كنيد و در يك بطري در بسته نگه داريد. تا چند ساعتي جواب ميدهد.
نيمه هاي شب در اطراف چادر صدا مي آمد. صداي خرت خرت نفس كشيدن حيواني بود. پوزه اش را كه به كف پاهايم در چادر مي ماليد احساس مي كردم، بو مي كشيد انگار.اول پاهايم را كمي جمع كردم اما به علت اينكه چهار نفر در يك چادر بوديم، خيلي فشرده و بي حركت بايد مي خوابيديم. دقايقي بعد صداي پاي چند حيوان دور چادر شنيده مي شد.محمد را صدا زدم و
- گفتم: محمد فكر كنم دور چادر حيوون هست؟
- محمد : صداي چي ميدن؟
- گفتم: صداي خرت خرت نفس كشيدنشون خيلي بهم نزديكه!
- محمد: چيزي نيست، بخواب. گرازه!
- من:!

باران كمتر شده بود و سر و كله ي حيوانات براي غذا پيدا شده بود، البته كنار هر چادر يك تبر گذاشته بوديم اما گراز وقتي بترسه بيشتر حمله مي كنه و ما هم در چادر مانديم و بيدار باش در وسط چادر نشستيم و چراغ قوه را روشن كرديم و به هم نگران نگاه مي كرديم و گاهي هم مي خنديديم. زياد تا صبح نمانده بود و من كمي گوشه چادر را باز كردم و از لابلاي آن منتظر روشن شدن هوا بودم.

در روز دوم هوا خيلي خوب شد
با ما همراه باشيد...