جلوگیری از کپی کردن مطالب

در جستجوي ترانه هاي از دست رفته - افسانه راه ها و نام ها - قسمت اول

سفر به دیگر سو

گردشگری.سفرنامه نويسي.عکاسی

رضا عاشوری چهارشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۷

در جستجوي ترانه هاي از دست رفته - افسانه راه ها و نام ها - قسمت اول

دزفول گردی نوستالژیک

کنکاش و بازخوانی آهنگ های فولکلور دزفول در مسیر گردشگری

در جستجوی ترانه های از دست رفته

افسانه راه ها و نام ها

قسمت اول


رود دز در قـلـب شـهـر مـا روان

ساز او مـوج و صـدایـش مـهـربـان

سفرم با رود شروع شد. كنار رودخانه دز در حال قدم زدن بودم و نگاهم به رود خيره بود و ترانه اي را زمزمه مي كردم. تماشاي رود آرامم مي كند. گاهي برايم در مسير آب هاي روان، جويبارها و حركت پرماجراي رود، سفر بيشتر معنا مي شود و دز برايم، رودي بود كه پس از گذر از كوه ها و دشت ها، شهرها؛ كه تاريخ را پشت سر گذاشته بود.من در سفر به دنبال چيزي مي گشتم كه ديده نمي شد!

رودخانه دز

رودخانه دز

به گمانم رودها راوي گذر زمانند. داستان هاي شنيده و نشنيده را براي سنگ و صخره روايت مي كنند. دزفول شهري است كه اين روايت ها را بسيار شنيده و گذر زمانه ي پر فراز و نشيب بسيار ديده است.

قایق سواری در رودخانه دز

پاي پياده راهم را در مسير رودخانه خوش رنگ دز طي كرده و نقش پررنگ آب و نقش شهري كهن را در سرزميني به فراسوي تاريخ مرور مي كنم. از روزگاراني كه اَوان، پايتخت عيلاميان نام داشت و سرآمد شهرهاي مشرق زمين بود. از روزهايي كه مسير ايثار و ايستادگي و پايتخت مقاومت ايران.

رودخانه دز

نام ها و يادها. دزفول، زيبا و رازآلود. نام هايي را مي شنوم، غريب و خاص و منحصر به فرد. راوي داستان هاي افسانه اي و پر رمز و راز. کنارستان‌­های کولخرسان، بیشه‌زارهای دیونی و پیربانگو، پازن و پلنگ شوی، دره‌های توبیرون،روستاي سنگي ليوس، دریاچه شهیون، قلعه شاداب،آبشار شوي و پلابچيلون...

رودخانه دز

وقتي با رودخانه پيش مي روم احساس تنهايي نمي كنم، مي دانم كه رود مسيرش را خوب مي داند.گم نمي شود. انگار رود در تابلوي نقاشي زمين، راوي مناظر اطراف است و خود فروتنانه و سر به زير با در بوم نقاشي جريان دارد.

پیرمرد همچنان که داشت نخ ماهیگیری را در دستانش کمی تکان می داد، نخودی می خندید و حتی به ما نگاهی هم نمی انداخت. نگاهش خیره آب رودخانه بود و نمی دانستم به چه فکر می کند اما چشمانش از پشت عینک آفتابی و در سایه کلاهش مهربان بود.

***

اينجا چشم فرصت زيادي براي استراحت ندارد. تا سر مي چرخاني نظرت به جايي گره مي خورد. چشمم افتاد به آرامگاهي در بالادست رود، نامش "آقارودبند"بود. نام عجيب ديگري كه تا به حال نشنيده بودم. ماجراي سيدسلطان علي سياه پوش معروف به آقا رودبند برايم جذاب شد. از اهالي جويا شدم. سيدي كه مردم براي صدق گفتار و حقيقت رسالتش، از او معجزه خواستند.  "ای آب بحق خالقی که ترا خلق نموده؛ مسدود شو!" سيد گفت و آب ايستاد و رود خشكيد. دوره ها بعد بقعه مجد دز، با گنبد سفيد مخروطي و پلكاني كه مشخصه معماري هاي خوزستان است، همان جا كه سيد ايستاد و به آب اشاره كرد ساخته مي شود.

مقبره و بقعه آقا رودبند

دزفول برايم شد شهر معجزه؛ از نقاشي هاي ديواري درون بقعه تا آرامستاني از قبور اهالي. در آرامستان، خوابيده بودند به رسم معمولِ آرامگاه هاي ايران، در كنار بزرگان عصر و زمان. تا شايد سفرشان را در آخرت به شفاعت آنها آسان كنند و يا به واسطه بزرگي و كرامت مقام آنها در كنارش احترام و عزت يابند.

نقاشی های دیواری بقعه آقارودبند

نقاشی های دیواری بقعه آقارودبند

آرامستان و طرح کاشی، بی نام اما با اصالت

چهره ام در تعجب مبهمي گرفتار بود تا اينكه صداي پسركي را شنيدم كه دست مادرش را گرفته بود و با تعجبي بيشتر از من از مادرش پرسيد: "مامان، اين بستي قيفي بالاي ساختمون چيه!؟" و من مي خنديدم از هر دو تعجبمان و مي رفتم كه در افقي محو تماشا باشم.

***

رودخانه دز هنگام غروب

راهم را ادامه مي دهم و هنوز ترانه اي در گوشم مي پيچد. در راه، آن سوي آب، كت‌های دزفول كه در دل صخره‌ها حفر شده اند، به چشم مي خورند، دست كندهايي براي فرار از گرمای طاقت‌ فرسای تابستان.

کت های دزفول

درون کت که به صورت خانوادگی اداره می شود

هوا خنک کت به نسبت به هوای گرم و آفتابی بیرون

دریچه ای که هوای کت را مطبوع می کرد و شاید هم دالان نور

شنيده بودم در ماه هاي گرم سال، خانواده ها اين كت ها را همانند خانه هايشان در ايام نوروز، خانه تكاني كرده و براي استفاده ميهمانان مهيا مي كردند. كت ها دالان هايي در دل تاريخ، خاطرات شب هاي شاد و دورهمي هاي دوستانه در كنار رود زلال دز بودند و شايد هم جايي براي تماشاي آسمان پر رمز و راز و پرستاره شب.

لبخندش مرا جذب کرد. بی معطلی برایم از خاطراتش گفت. از روزهای کودکی که از بالای همین کت ها به درون رودخانه دز شیرجه می زد. شاعر بود و برایم شعر خواند. شعری که برای دوران سربازی اش سروده بود.

از او هم سراغ آهنگی قدیمی رو پرسیدم که کنار دز می خواندند  و همچنان که نیم خیزی برداشت و نخ ماهیگیری را در هوا تابی داد و به دز انداخت، یواشکی زد زیر آواز...

می گفت در قدیم مردم را با کلک از این سوی آب به کت های آن سوی رودخانه می رساندند و مردم هم با شادی این شعر را با همخوانی هم می خواندند.

گروهی دست می زدند و می خواندند :

اُو بُردم اُو بُردم (اُو به گویش محلی یعنی آب)

گروه دیگر هم جواب می دادند :

مترس ، مترس ، سر کلکی ( کلک هم قایقی دست ساز با چوب بود)

ترانه او بردم با صدای مرد ماهیگیر و شاعر

***

هنوز انرژي در پاهايم بود و راه زيادي نرفته بودم تا اينكه به خرابه هايي از آسياب هاي آبي دزفول يادگار دوران ساساني رسيدم. اينجاست كه رود به روزي مردم گره مي خورد.

آسیاب های آبی در دزفول پر آب یادگار دوران ساسانی

سفر رود و دوستي اش با هنر معماري بشر، پديد آور آسياب هاي آبي و مردمي كه براي آرد كردن گندم و پخت نان از آنها استفاده مي كردند. چرخ هاي بزرگ كه در مسير آب مي چرخيدند تا چرخ زندگي مردم را بچرخانند.

آسیاب های آبی

آسیاب های آبی


پل است این دهر و تو بر وی روانی

نســازد خانــه بر پــل کـاروانـی

ناصرخسرو

***

پل نقطه عطف سفرم و جستجوي ترانه اي گمشده بود. به نظرم پل، تنها هنر بشر است كه مي توان گفت كه عمري برابر با پيدايش انسان دارد، پل، در دل رازي دوست داشتني دارد. واژه پل با فرهنگ سفر، گره مي خورد تا معناي عميق پيونددهنده و برقرار كننده ي ارتباط باشد. براي من پل، رسيدن به آن سوي فاصله هاست. دزفول،دژپول، قلعه نگهدارنده پل، رازي بزرگ در سينه داشت و شايد آن راز در جغرافياي متفاوت خوزستان خلاصه مي شد و پل كليدواژه آن بود. منِ مسافر، نمي توانم در گذر رود تماشاي پل ها را ناديده بگيرم، چرا كه هر چه باشد، سرآخر بايد از آن عبور كنم و اين ادامه ماجراي سفرم خواهد بود.

پل دزفول

***

جدايي را پل پيوند مي زد. راز دوست داشتني پل شايد، پيوند آدمها با هم بود كه در جريان آن داد و ستد و امرارمعاش و برآورده شدن نيازهاي دوسويه به وجود آمد. پل براي ايراني ها مكاني براي دورهمي هاي شاد و شبانه هم بود و براي من بهانه تماشاي پل، واكاوي و حس نوستالژيك ترانه هاي قديمي بود كه در كنار رودها و پل ها سروده مي شد. ترانه هايي كه ساده بودند و بي آلايش. راوي زندگي و آئين ها، راوي قصه ها و داستان ها بودند. از دل و زبان مردم محلي بيرون مي زد. ترانه هايي كه خاطرات مردم مي شد.

***

من در جستجوي صدايي گمشده بودم. صدايي كه در میان مردم خوزستان زمزمه می شد و از ترانه های فولکلور و مردم پسند جنوبی ها به حساب می آمد. ترانه ای به نام «سر پل دزفول» که تمام دزفولی ها آن را با صدای او می شناختند و از حفظ بودند. " مانده"، نامي ديگر.

در شهرستان دزفول متولد شد و نوه یکی از روضه خوانان و آوازه خوانان دربار ناصرالدین شاه بود. از آنجا که چند فرزند پیش از او در هنگام تولد مرده بودند و فقط او زنده مانده بود، به «مانده» معروف شد و این شهرت روی او باقی ماند. صداي جواني به نام "مهدي ميوه چي" كه مردم او را به نام مانده صدا مي زدند. ترانه «سر پل دزفول» اولین ترانه‌ای که باعث شهرت و محبوبیت وی در تمام استان خوزستان شد. مانده با خواندن ترانه ”شب های اهواز” در تهران بر سر زبان ها افتاد و به وی لقب ”خالق ترانه‌های دزفولی” دادند.

سرپل دزفیل… یار یار اکنم
مو یاد او… یار وفادار اکنم
سرپل دزفیل… هوای رودخونه
یارم میایه … آواز اخونه

ترانه سر پل دزفول با صدای مانده

ادامه دارد . . .

دزفول_گرام #دزفولگرام #دزفول_گردی #دزفولگردی #بریم_دزفول #دزفول_گرافی #دزفولگرافی #سفرنگاری_دزفول
#dezfulgram #visitdezful #trip2dezful #etravelgram

- رتبه اول بخش وبلاگ جشنواره سفرنگاري دزفول گرام-1397
(سومين جشنواره بلاگر سفر)

- رتبه سوم وبلاگ جشنواره سفرنگاري ماكوگرام در منطقه آزاد ماكو-1397
(بخش مشاركت مردمي)

- رتبه اول نخستين جشنواره باشگاه گردشگري ايرانيان-1393
(بخش خاطره نويسي سفر)

- رتبه اول سومين جشنواره سفرنگاري ناصرخسرو-1393
(بخش سفرنامه مكتوب)

- منتخب وبلاگ جشنواره سفرنامه نويسي بلاگرها در منطقه آزاد قشم-1395
(اولين جشنواره بلاگر سفر)

- منتخب وبلاگ جشنواره سفرنگاري ماكوگرام در منطقه آزاد ماكو-1397
(دومين جشنواره بلاگر سفر)

- منتخب وبلاگ جشنواره سفرنگاري دزفول گرام-1397
(سومين جشنواره بلاگر سفر)

- منتخب وبلاگ جشنواره سفرنگاری اردکان گرام-1400
(چهارمین جشنواره بلاگر سفر)

- عضو انجمن صنفی راهنمایان گردشگری استان البرز
(اداره کل میراث فرهنگی،گردشگری و صنایع دستی استان البرز)

- راهنماي ايرانگردي و جهانگردي
(تور ليدر داخلي و بين المللي)
کد وبلاگ