Edward Steichen
یک پرتره در داخل دوربین ساخته نمی شود، بلکه در هر دو طرف آن ساخته می شود
یک پرتره در داخل دوربین ساخته نمی شود، بلکه در هر دو طرف آن ساخته می شود
ای کاش می توانستم از تمام عظمت طبیعت، احساس زمین، و انرژی زنده یک مکان عکس بگیرم
عکس گرفتن هر صدم ثانیه از زندگی را لذت بخش می کند
دوربین بهانه ای است برای این که جایی باشید که در غیر این صورت به آن تعلق نداشتید.
دوربین به من هم یک نقطه اتصال می دهد و هم یک نقطه جدایی
دزفول گردی نوستالژیک
کنکاش و بازخوانی آهنگ های فولکلور دزفول در مسیر گردشگری
در جستجوی ترانه های از دست رفته
افسانه راه ها و نام ها
قسمت سوم
امروز راهی بازار شدیم. بازار قدیمی دزفول. جایی که هنوز زندگی در آن جریان دارد. پر جنب و جوش و شلوغ. از هر طرف صدایی می آید که ترا به سمتی می خواند. خرید هم بهانه ای است که جایگاهش را در بازار می جوید. بازار دزفول با پیشه و ریشه های سرزمین اش پررنگ تر است. به هر سو نگاهی می انداختی، لبخندی به نشانه خوشامدگویی به استقبالت می آمد و به مهمانی یک میوه و یک خنده دعوت می شدی. پرتقال دزفولی شیرین و آبدار، مثل مثال های بامزه فروشنده.

میان مردم، حالم خوشی دارم. وقتی با هم گپ می زنیم و از حال و احوال هم می پرسیم. پیرمردها و پیرزن ها، با لهجه شیرین دزفولی،گرم صحبت که می شوند، محبت و دل سوزی از سر و رویشان می بارد. دلت غنج می رود وقتی نخودی می خندند و می توانی لحظه ای لبخندی را روی لبانشان نقش ببندی. اینجا بازار دزفول است.

بازار دزفول

اول فکر کردم بادبزن است ولی پیرزن گفت بذار زمین. از زمین برداشت و پله ی مغازه را جارو زد...

شیرینی های محلی، شیرینی های خرمایی دزفول. فروشنده مردی مهربان و البته با جذبه که به سختی از لبش لبخندی گرفتیم. می گفت بهترین شیرینی های عالم برای ماست. راست می گفت چاشنی این شیرینی ها، شاید محبت و عشق باشد که انقدر خوشمزه هستند. شیرینی داغ مهمانمان کرد و با لبخند بدرقه امان کرد.

پسری که دوست داشت در لنز دوربین ما جا بگیرد و از ما خواست از او هم عکسی بگیری. من اگر فرصت داشتم و امکانش میسر می شد از همه انسانهای روی زمین عکس می گرفتم. دوربین را به سمتش بردم و ژستی گرفت و عکسی شد اما چشمانش و نیمچه لبخندش کلی آرامش داشت و مهربان بود.

بازار خراطان و بازی چوب و هنر دست توانای مردمان صنعتگر محل.

کافی بود جلوی مغازه مکثی می کردی، با لبخند به سمتم آمد و شروع کرد به شیرین سخنی. گپ و گفت دوستانه ای بود و محبت پدرانه ای. وقتی از او خواستم به لنز دوربین لبخندی بزند با کمال میل ایستاد و نگاه پرمهرش را به ما هدیه کرد و لبخند ملیحی بر لب نشاند.

همچنان که کار می کرد و تراشه های چوب بر دستانش جمع می شد و در چرخش چوب و چیره دستی چوب را تراش می داد. چیزی نمی پرسیدم، فقط نگاه می کردم...

کلی گپ زد و از دوران جوانی گفت. از صنعتش. از اینکه روزی زبانزد خاص و عام بود. در کارش مهارت داشت و چشمه ای از کار روزهای جوانی را نشانمان داد. هر پتکی که می زد، صدایش خوش آهنگ بود.

سخت مشغول کار کردن بود و دائم داغ می کرد و دائم با چکش آهنین می کوبید

صدا زد مرا و کلوچه ای خوشمزه مهمانم کرد. از یکی از این مغازه ها بود انگار. بی دریغ می بخشند.

اما من در بازار هم به دنبال صداهای گمشده بودم. کسی حاضر نمی شد بخواند. گاها می دانستند و خجالت می کشیدند و گاهی هم می گفتند در بازار امکانش نیست. ولی من فکر می کنم بازار جای صداهای بلند و شعرهای قشنگ است. گره خورده با فرهنگ محلی. ترکیب موسیقی فولکلور و کسب و کار. شاد و دوست داشتنی می شود خواند. مشتری به سمت صداها و ترانه های زیبا مسیر کج می کنند و گاها خریدی به همراه رضایت و لبخند خواهند داشت.

این مرد داشت تاریخ این شهر را در سفالینه های شهر نقش می زد.

سفال خام، سفال پخته، گرمای خورشید
مردم این شهر هم صدا و نوای خودشان را دارند و موسیقی نگاه و ساز لبخندشان منحصر خودشان است. هر انسانی برای من یک موسیقی گمشده است که باید دستی به چنگ دلشان بکشی تا آهنگشان را ساز کنند...
***
از دی و بـهـمن شـود ایـنجا بــهـار
دشـت و صحرایـش سراسـر لالـه زار
از روز اول تا امروز در اين فصل سال هوا دلپذير بود و انگار يكي رنگ سبز را برداشته و پاشيده روي همه جا. اينجا فصل، كاري به تقويم ندارد. آواز خوش بهار زودتر به گوش مي رسد. موسيقي شكفتن و سمفوني حيات زمين.

در آستانه بهار در دزفول زيبا، به هر سو نگاه مي كني سرسبزي و طراوت مي بيني. اينجا هوا خوب است اين وقت سال. گرمايش مطلوب و آسمانش دل فريب و انعكاس آسمان در رود و آب، بي نظير.

هر جا می روی بهار است. سرسبز و مطبوع.

درختی زمستانی و دشتی بهاری

گل ها رنگارنگ و دشت سرسبز




من به دنبال موسیقی فصل بهار بودم. آهنگی قدیمی که با شعر زیبای دزفولی و لهجه شیرین محلی با صدای زیبای مهدی تاج می شوید.
موسیقی بهار مثل رویش گلها و درختان، شاد و پر شور است. صحبت موسم باغ و وقت دیدار، بوی گل و تماشایی بودن دشت، آسمان آبی و رودخانه دز که انعکاس آسمان را در خود دارد. یک سبد بابونه و فرش سبز چمن. بهار این شهر، با شعر آمیخته و با همراهی دوست و یار ایام به سر می کند.
چه دلپذیرَه بُهار ِ دسفیل/ سوز ِ چَویرَه دی یار ِ دسفیل
چقذر خوبه یارت / یاره گلعذارت آیَه کنارت
موسمه باغ و وقته دیدارَه / دل مِینه سینه آروم نَدارَه
چقدر خوبه یارت /یاره گلعذارت آیه کِنارِت
اَ بُو گل و فاش دل بیسَه شِیدا / دشت و بیابون دارَه تماشا
بیو مونو تو لِف روزگارون / عهدی ببندِیم مثله دل دارون
شاخِی انجیر زنده جَوُونه / بلبل اَ دل آوازِه خونَه
آسمون رنگش رنگه کَلوُنَه/ دله منو و تو قدرشه دوُنَه
قاصدم کبوتری شو رفت و نیومه / ندونم شاهی زدش یا خودش نیومه
بیو باد صبا ا حال یارم / خبر دارم کن تو طاقت ندارم
ا شوق دلبر مستم خدایا / د ِ دسته یاروم دستُم خدایا
بیو اَ خونه در، به دلبرت زَن سَر/ مگر دلت پی یاد یار نَم زنه پَر پَر
ترانه بهار با صدای مهدی تاج
دزفول_گرام #دزفولگرام #دزفول_گردی #دزفولگردی #بریم_دزفول #دزفول_گرافی #دزفولگرافی #سفرنگاری_دزفول
#dezfulgram #visitdezful #trip2dezful #etravelgram